تبليغاتX
تک ستاره دل

تک ستاره دل

هواي شهر آلوده


تمام كوچه ها بن بست


خيابان ها همه درپيچ وتاب خويش مي لولند


زمين سرد و هوا مسموم


دگر عشقي


در اين شهر پر از نيرنگ پيدا نيست


و هر چه هست نيرنگ است


تزوير است


تمام روزهاي من


گره خوردند با اين انتظار تلخ و بي پايان


و من مرگ اميد و آرزو هايم


به چشم خويش ديدم

نمي دانم چگونه دلش آمد كه تنهايم گذارد


مرا تنها به دست غم سپارد


نمي دانم چراراضي به هجران شد؟


به هجراني كه قلبم را


پر از درد وتألم كرد

نمي دانم چرا بايد چنين بي رحم باشد؟


هم او كه


عشق را در عمق چشمانش خودم ديدم


و شايد هم خطا كردم


خطا ديدم


ولي نه ... دوستم مي داشت


خودش مي گفت عاشق گشته است از دل


مرا بسيار دوست مي دارد


نمي دانم چرا اما رهايم كرد؟


نمي دانم ، خداوندا ، نمي دانم

و اينك عاشقي آشفته حالم


در اين بازار بي مهري


نه راهي دارم و نه شوق پروازي


نه امروزي ، نه فردايي


نه سازي و نه آوازي


غريب افتاده اي در كنج تنهايي


اسير نا مراديها


و جور روزگار كج


نه ديگر ميل رفتن هست و نه ديگر


هواي ماندني دارم


هواي شهر سنگين است و بوي غربتي دارد

و من حيران و سرگردان


به اميدي كه شايد يادمن افتد


كنار اين خيابانهاي بي معني


و زير اوج بارانهاي بي مفهوم

هميشه عشق او را در دل خود زنده مي دارم

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 10:38  توسط نگین   | 

وقتی در جواب اينکه چرا منو دوست نداشتی گفتی اصلا به تو از همون روز

اول علاقه ای نداشتم . فهميدم قشنگ ترين احساسم به من خيانت کرده .

اين درد عشق کهنست که منو می سوزونه ولی چرا باور ندارم که منو دوست

نداره .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 17:43  توسط نگین   | 

نمی دانم چرا رفتی؟


نمی دانم چرا شاید خطا کردم


وتو، بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی


نمی دانم کجا، تاکی، برای چه؟ ولی رفتی


و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 18:27  توسط نگین   | 

چقدر سخته تو چشمهاي كسي كه تمام عشقت رو دزديده و به جاش يه زخم

 

هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي آنكه لبريز از كينه و نفرت

 

بشي ، حس كني هنوزم دوسش داري  .


چقدر سخته توخيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديدیش
هيچ

 

 چيزي به جز  سلام نتوني بگي ...


چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه ، اما مجبور

 

باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 10:41  توسط نگین   | 

 توبه مي کنم ديگر کسي را دوست نداشته باشم حتي به قيمت سنگ شدن

توبه مي کنم ديگر براي کسي اشک نريزم حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه

 زمستان شود چشمانم را مي بندم ...

 توبه مي کنم ديگر دلم برايت تنگ نشود حتي چند لحظه ، قول مي دهم نامت

 را بر زبان نيآورم لبهايم را مي دوزم .

 توبه مي کنم ديگر عاشق نشوم قلبم را دور مي اندازم براي هميشه و به کوير

 تنهايي  سلام ميکنم .

                   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 10:58  توسط نگین   | 

صداي شكستنم را نشنيدي؟؟؟

 

تا كي به اميد فرداي پر از مهرباني فال بگيرم با حافظ؟؟

تا كي از فرصت استفاده كرده و يك دل سير گريه كنم لابه لاي

باران ها؟؟؟ هنوز صدايت از دفتر دلم پاك نشده است...

وخط خطي هاي نگاهت !!!آنقدر آه كشيدم و نگاه كردم به ابرها كه

 آسمان رنگ انتظارم شد...

چشمانت خيال گفتن رازي را دارد.. كه لبهايت طفره مي روند..

شايد راز رفتن است و جدايي... شايد هم تنفر.... بگو ..

در خلوت يلداي ام بگو تا من از دلواپسي و گورها از

تنهايي به در آيند.....

پرسه ميزنم ميان دلتنگيهاي خويش... تداعي ميكنم خاطره ها را ...

عشق را كم و بيش!!! شايد گره از اندوهم گشوده شود

با ته مانده طاقتي ...

 لمس ميكنم زندگي ساطور شده را و خود را كه در چك چك

سلولهايم پير مي شوم.....هنوز بر لبهايت ننشسته ..نوشيدي ام و من

 كيش شدم ...

وتو مبهوت و مات !!! هيهات از بازي روزگار ... هيهات!!!

بي آنكه بدانم روزي برايم خاطره اي خواهي شد به زندگي لبخند زدم و

به عشق سوگند خوردم ... حالا!!! چهره ژوليده ام را در آئينه كه

مي بينم فكر ميكنم كه آنقدر با خودم صميمي شده ام كه بگويم

مرگ بر اعتماد....

طعنه هاي عقرب گونه ات هم عشق را از چشمم نينداخت...

تنها به من آموخت عشق بايد الهي باشد و بس.....!!!

گاهي اوقات خود را گم ميكنم... مثل حالا!!!

اما صدايي انگشت به دهان مي گويد: فكر ميكنم شما را جايي ديده

ام ! اما نميدانم مگر سواد ندارند... روي پيشاني من كه نوشته شده

صاحب اين عكس سالها قبل مرده است.....

شايد تو هم مسافري عجول بودي كه نخوانده رفتي يا من راوي بي

 تجربه آخرين قصه كه بدون هيچ صدايي با خيالي كه ديگر رنگ

نداشت روي خودم خط كشيدم..... آري روي خودخط كشيدم ... من

مرده ام... گريه بي فايده است...

گريه مكن..مهربان باش مهربان!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 18:41  توسط نگین   | 

 

آنگاه   که   غرور  کسی را له می کنی ، آنگاه که کاخ آرزوهای

 

کسی  را  ویران  می کنی ، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش

 

می کنی  ،  آنگاه  که  بنده ای  را نادیده می انگاری ، آنگاه که

 

حتی  گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

 

،  آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری ،

 

می خواهم   بدانم   ،   دستانت   را  به  سوی  کدام  آسمان  دراز 

 

می کنی  تا  برای  خوشبختی  خودت  دعا  کنی  ؟ به سوی کدام

 

قبله  نماز  می گذاری  که  دیگران  نگذارده اند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 10:8  توسط نگین   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 11:16  توسط نگین   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:0  توسط نگین   | 

منم اين خسته دل درمانده ، که به تو بيگانه پناه آورده

منم آن از همه دنيا رانده در رهت هستي خود گم كرده

از ته كوچه مرا مي‌بيني مي‌شناسي‌ام و در مي‌بندي

شايد اي با غم من بيگانه ، بر من از پنجره‌اي مي‌خندي

با تو حرفي دارم....... خسته‌ام........ تنهایم

جز تو اي دور از من ، از همه گریزانم

گريه كن،گريه،نه بر من خنده ، ياد من باش و دل غمگينم

خوب ديروزي من ، در بگشا كه بگويم ز تو هم دل كندم

خسته‌ام از اين همه دلتنگي‌ها ، بر تو و عشق و وفا مي‌خندم

با تو حرفي دارم....... خسته‌ام..........تنهایم

جز تو اي دور از من ، از همه گریزانم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:29  توسط نگین   | 

                                                        انتظار !!!

 

واژه ی غريبی است ...

واژه ای است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام .

که چه سخت است انتظار .

هرصبح طلوعی ديگر است بر انتظار فرداهای من !

خواهم ماند تنها در انتظار تو .

چرا نوشتم در برگ تنهاييم برای تو ، نمی دانم؟

                                                                

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 16:58  توسط نگین   | 

 

نشسته ام در تاریکی و سکوت و


غربتم را در گوش ستاره نجوا می کنم ...


تنها مانده ام ...


تنها با خاطراتی کهنه و


قلمی که دیگر نای نوشتن و تاب اشک ندارد ...


قلمی که برای دلخوشی من می نویسد :


غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ...!


نمی دانم !


تک تک لحظه هایم را غم دوری از تو فرا گرفته و


با هر نفسی که بی تو می کشم !


مگر بی تو هم می شود نفس کشید !


این ها نفس نیست ، قفس است !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 11:38  توسط نگین   | 

کاش دزدان عاشقی را از وجودم می ربودند


تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم


آن کسی که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود


دیدمش عشق را تعارف به یک بیگانه کرد


عشق را آلوده کرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 11:54  توسط نگین   | 

رفتن از آن تو


و ماندن برای من


کاش سهم تو هم  :   مان...


نه اين کلمه هيچ گاه نبايد کامل می شد


محکوم بود به حرام


و لبانم نجاستش را به ترسيم نتوانست


دور روياهايم ديوار می کشم قبول ؟


اما قول نمی دهم که اگر روزی در نگاهت گم شدم


دوباره دلم نلرزد و در آوار ديوارها نميرم ...


کاش شهامت اعتراف زير شلاق چشمانم را داشتی
 
 



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 10:29  توسط نگین   | 

دلم تنگ است و  میدانم که فردایم  همین  رنگ است خداوندا دلم با

 

 مردمانی که نمی دانند دریا چیست چگونه یکصدا باشد خداوندا رهایم

 

 کن از این زشتی از این دریای طوفانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 18:17  توسط نگین   |