![]() |
![]() |
|
|
هواي شهر آلوده نمي دانم چگونه دلش آمد كه تنهايم گذارد نمي دانم چرا بايد چنين بي رحم باشد؟
و اينك عاشقي آشفته حالم و من حيران و سرگردان
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 10:38 توسط نگین |
|
|
وقتی در جواب اينکه چرا منو دوست نداشتی گفتی اصلا به تو از همون روز اول علاقه ای نداشتم . فهميدم قشنگ ترين احساسم به من خيانت کرده . اين درد عشق کهنست که منو می سوزونه ولی چرا باور ندارم که منو دوست نداره .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 17:43 توسط نگین |
|
|
نمی دانم چرا رفتی؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 18:27 توسط نگین |
|
|
چقدر سخته تو چشمهاي كسي كه تمام عشقت رو دزديده و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي آنكه لبريز از كينه و نفرت بشي ، حس كني هنوزم دوسش داري .
چيزي به جز سلام نتوني بگي ...
باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري ![]() ![]() ![]()
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 10:41 توسط نگین |
|
|
توبه مي کنم ديگر کسي را دوست نداشته باشم حتي به قيمت سنگ شدن توبه مي کنم ديگر براي کسي اشک نريزم حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه زمستان شود چشمانم را مي بندم ... توبه مي کنم ديگر دلم برايت تنگ نشود حتي چند لحظه ، قول مي دهم نامت را بر زبان نيآورم لبهايم را مي دوزم . توبه مي کنم ديگر عاشق نشوم قلبم را دور مي اندازم براي هميشه و به کوير تنهايي سلام ميکنم .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 10:58 توسط نگین |
|
|
صداي شكستنم را نشنيدي؟؟؟ تا كي به اميد فرداي پر از مهرباني فال بگيرم با حافظ؟؟ تا كي از فرصت استفاده كرده و يك دل سير گريه كنم لابه لاي باران ها؟؟؟ هنوز صدايت از دفتر دلم پاك نشده است... وخط خطي هاي نگاهت !!!آنقدر آه كشيدم و نگاه كردم به ابرها كه آسمان رنگ انتظارم شد... چشمانت خيال گفتن رازي را دارد.. كه لبهايت طفره مي روند.. شايد راز رفتن است و جدايي... شايد هم تنفر.... بگو .. در خلوت يلداي ام بگو تا من از دلواپسي و گورها از تنهايي به در آيند..... پرسه ميزنم ميان دلتنگيهاي خويش... تداعي ميكنم خاطره ها را ... عشق را كم و بيش!!! شايد گره از اندوهم گشوده شود با ته مانده طاقتي ... لمس ميكنم زندگي ساطور شده را و خود را كه در چك چك سلولهايم پير مي شوم.....هنوز بر لبهايت ننشسته ..نوشيدي ام و من كيش شدم ... وتو مبهوت و مات !!! هيهات از بازي روزگار ... هيهات!!! بي آنكه بدانم روزي برايم خاطره اي خواهي شد به زندگي لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم ... حالا!!! چهره ژوليده ام را در آئينه كه مي بينم فكر ميكنم كه آنقدر با خودم صميمي شده ام كه بگويم مرگ بر اعتماد.... طعنه هاي عقرب گونه ات هم عشق را از چشمم نينداخت... تنها به من آموخت عشق بايد الهي باشد و بس.....!!! گاهي اوقات خود را گم ميكنم... مثل حالا!!! اما صدايي انگشت به دهان مي گويد: فكر ميكنم شما را جايي ديده ام ! اما نميدانم مگر سواد ندارند... روي پيشاني من كه نوشته شده صاحب اين عكس سالها قبل مرده است..... شايد تو هم مسافري عجول بودي كه نخوانده رفتي يا من راوي بي تجربه آخرين قصه كه بدون هيچ صدايي با خيالي كه ديگر رنگ نداشت روي خودم خط كشيدم..... آري روي خودخط كشيدم ... من مرده ام... گريه بي فايده است... گريه مكن..مهربان باش مهربان!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 18:41 توسط نگین |
|
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی ، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی ، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ، آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم ، دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟ به سوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 10:8 توسط نگین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 11:16 توسط نگین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:0 توسط نگین |
|
|
منم اين خسته دل درمانده ، که به تو بيگانه پناه آورده منم آن از همه دنيا رانده در رهت هستي خود گم كرده از ته كوچه مرا ميبيني ميشناسيام و در ميبندي شايد اي با غم من بيگانه ، بر من از پنجرهاي ميخندي با تو حرفي دارم....... خستهام........ تنهایم جز تو اي دور از من ، از همه گریزانم گريه كن،گريه،نه بر من خنده ، ياد من باش و دل غمگينم خوب ديروزي من ، در بگشا كه بگويم ز تو هم دل كندم خستهام از اين همه دلتنگيها ، بر تو و عشق و وفا ميخندم با تو حرفي دارم....... خستهام..........تنهایم جز تو اي دور از من ، از همه گریزانم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:29 توسط نگین |
|
|
انتظار !!! واژه ی غريبی است ... واژه ای است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام . که چه سخت است انتظار . هرصبح طلوعی ديگر است بر انتظار فرداهای من ! خواهم ماند تنها در انتظار تو . چرا نوشتم در برگ تنهاييم برای تو ، نمی دانم؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 16:58 توسط نگین |
|
|
نشسته ام در تاریکی و سکوت و
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 11:38 توسط نگین |
|
|
کاش دزدان عاشقی را از وجودم می ربودند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 11:54 توسط نگین |
|
|
رفتن از آن تو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 10:29 توسط نگین |
|
|
دلم تنگ است و میدانم که فردایم همین رنگ است خداوندا دلم با مردمانی که نمی دانند دریا چیست چگونه یکصدا باشد خداوندا رهایم کن از این زشتی از این دریای طوفانی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 18:17 توسط نگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 |
| پیوندها |
|
دلخستگی های من چرک نویس ستاره کارون آرش عشق و دوری ژئوتکستال،راه عاشقانه های یک تنها ای توبه ام شکسته دالان بهشت شاهزاده |
|
RSS
|