
انتظار !!!
واژه ی غريبی است ...
واژه ای است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام .
که چه سخت است انتظار .
هرصبح طلوعی ديگر است بر انتظار فرداهای من !
خواهم ماند تنها در انتظار تو .
چرا نوشتم در برگ تنهاييم برای تو ، نمی دانم؟


انتظار !!!
واژه ی غريبی است ...
واژه ای است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام .
که چه سخت است انتظار .
هرصبح طلوعی ديگر است بر انتظار فرداهای من !
خواهم ماند تنها در انتظار تو .
چرا نوشتم در برگ تنهاييم برای تو ، نمی دانم؟


نشسته ام در تاریکی و سکوت و
غربتم را در گوش ستاره نجوا می کنم ...
تنها مانده ام ...
تنها با خاطراتی کهنه و
قلمی که دیگر نای نوشتن و تاب اشک ندارد ...
قلمی که برای دلخوشی من می نویسد :
غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ...!
نمی دانم !
تک تک لحظه هایم را غم دوری از تو فرا گرفته و
با هر نفسی که بی تو می کشم !
مگر بی تو هم می شود نفس کشید !
این ها نفس نیست ، قفس است !


کاش دزدان عاشقی را از وجودم می ربودند
تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم
آن کسی که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود
دیدمش عشق را تعارف به یک بیگانه کرد
عشق را آلوده کرد




رفتن از آن تو
و ماندن برای من
کاش سهم تو هم : مان...
نه اين کلمه هيچ گاه نبايد کامل می شد
محکوم بود به حرام
و لبانم نجاستش را به ترسيم نتوانست
دور روياهايم ديوار می کشم قبول ؟
اما قول نمی دهم که اگر روزی در نگاهت گم شدم
دوباره دلم نلرزد و در آوار ديوارها نميرم ...
کاش شهامت اعتراف زير شلاق چشمانم را داشتی





دلم تنگ است و میدانم که فردایم همین رنگ است خداوندا دلم با
مردمانی که نمی دانند دریا چیست چگونه یکصدا باشد خداوندا رهایم
کن از این زشتی از این دریای طوفانی