
منم اين خسته دل درمانده ، که به تو بيگانه پناه آورده
منم آن از همه دنيا رانده در رهت هستي خود گم كرده
از ته كوچه مرا ميبيني ميشناسيام و در ميبندي
شايد اي با غم من بيگانه ، بر من از پنجرهاي ميخندي
با تو حرفي دارم....... خستهام........ تنهایم
جز تو اي دور از من ، از همه گریزانم
گريه كن،گريه،نه بر من خنده ، ياد من باش و دل غمگينم
خوب ديروزي من ، در بگشا كه بگويم ز تو هم دل كندم
خستهام از اين همه دلتنگيها ، بر تو و عشق و وفا ميخندم
با تو حرفي دارم....... خستهام..........تنهایم
جز تو اي دور از من ، از همه گریزانم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:29  توسط نگین
|
