
هواي شهر آلوده
تمام كوچه ها بن بست
خيابان ها همه درپيچ وتاب خويش مي لولند
زمين سرد و هوا مسموم
دگر عشقي
در اين شهر پر از نيرنگ پيدا نيست
و هر چه هست نيرنگ است
تزوير است
تمام روزهاي من
گره خوردند با اين انتظار تلخ و بي پايان
و من مرگ اميد و آرزو هايم
به چشم خويش ديدم
نمي دانم چگونه دلش آمد كه تنهايم گذارد
مرا تنها به دست غم سپارد
نمي دانم چراراضي به هجران شد؟
به هجراني كه قلبم را
پر از درد وتألم كرد
نمي دانم چرا بايد چنين بي رحم باشد؟
هم او كه
عشق را در عمق چشمانش خودم ديدم
و شايد هم خطا كردم
خطا ديدم
ولي نه ... دوستم مي داشت
خودش مي گفت عاشق گشته است از دل
مرا بسيار دوست مي دارد
نمي دانم چرا اما رهايم كرد؟
نمي دانم ، خداوندا ، نمي دانم
و اينك عاشقي آشفته حالم
در اين بازار بي مهري
نه راهي دارم و نه شوق پروازي
نه امروزي ، نه فردايي
نه سازي و نه آوازي
غريب افتاده اي در كنج تنهايي
اسير نا مراديها
و جور روزگار كج
نه ديگر ميل رفتن هست و نه ديگر
هواي ماندني دارم
هواي شهر سنگين است و بوي غربتي دارد
و من حيران و سرگردان
به اميدي كه شايد يادمن افتد
كنار اين خيابانهاي بي معني
و زير اوج بارانهاي بي مفهوم
هميشه عشق او را در دل خود زنده مي دارم
+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 10:38  توسط نگین
|